تبليغاتX
درد و دل های شبانه

درد و دل های شبانه
شب را دوست دارم چون دیگر هیچ عابری از دور اشك های یخ زده ام را در گوشه ی چشمان بی فروغم نمی بیند


نویسنده : یار تنهایی ; ساعت 23:53 روز شنبه 28 آذر1388

آدم یک وقت هایی از شدت سکوت احساس خفگی می کند !

میخواهد حرفش را به کسی بگوید ولی نمیتونه !

دوست داره یک نفر بهش بگه چه کار کند ولی بازهم نمیشه....

چقدر عجیبه که حتی یک محرم و همدم نباشد ....

در میان دوستان ولی تنها ....

و میترسی ....

و از ترس خودت هم میترسی ....

من کی هستم؟ ....

ما کی هستیم ؟ .....

همه هستند و هیچکس نیست ....

کسی میدونه چی درسته و چی غلط؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

میدانم ولی نمیدانم ....

میدانم ولی نمیخواهم باورش کنم .....

فرقی نداره عشق باشه یا نباشه ....

میرم سراق لبخندم را از غم بگیرم .....

ولی من که میخندم ! واقعا میخندم ؟؟؟ ولی .....

حتی بدون عشق هم میشه .....

من فقط یک لحظه ....

لحظه ای که اومد و تموم نشد .....

اگر .... نه نگو .... هیچی نگو ..... من هم چیزی نمیگم ....

میدونی اینجا همه بی خبرند ..... چقدر عجیبه ! و چقدر خوبه !

چرا آدم ها اینقدر عجیبند؟

من هنوز هم اینجا هستم ..... ولی میدانم که تو هم داری فرار میکنی ....

پس بازهم سکوت میکنم ......


پیوست: گاهی برای نجات دنیایت باید سکوت کرد !






نویسنده : یار تنهایی ; ساعت 1:32 روز جمعه 27 آذر1388

همه ما به دنبال گمشده ای هستیم .

یک عمر چه بدانبم ، چه ندانیم ، به دنبالش هستیم ....

آیا گمشده ام را میبابم؟ اصلا چرا گمشده ای؟

نکنه او هم مانند حبابی تا به طرفش دست دراز کنم، محو شود ....

اگر او نیز دروغی باشد چه؟

اصلا وجود خارجی دارد؟ یا تنها یک رویای قدیمی بوده؟ ....



راستی میدونی " ممنوعه " چیست؟ من میدانم .... پس باید حواسم باشد ....

چقدر عجیبه همیشه بودی ولی نبودی .... هستی ولی نیستی .... و میدانی که خواهی بود و نخواهی بود ...

و باید سکوت کنی و لبخند بزنی .... بخندی .... کمک کنی ... همراهی کنی .... باشی .... و با تمام اینها ، نیستی .... سکوت میکنی .... و همیشه این سوال را از خودت میپرسی چرا بودی ولی نبودی؟ .... چرا بازهم هستی ولی نیستی؟ .....

و بازهم میمانی .... یاری میکنی .... میخندی .... همراهی میکنی .... مواظبت میکنی .... ولی در سکوت .... به خاطر ویران نکردن آنچه که داری ....


پیوست: بی زحمت هیچ فکری درباره نوشته هایم نکن ! هزارتا فکر مختلفه که هیچ ربطی به هم ندارند !

پیوست2: این نوشته ها حاصل یک ذهن با هزاران سوال بی جواب بود !

پیوست 3:  جدی نگیرید ! حالا اگر دوست دارید ، جدی بگیرید ! اگر کسی جوابی داشت به منم بده !

پیوست 4: راستی کسی این گمشده ما را ندیده؟ گمشده خودت را چطور؟ گمشده خودت را پیدا کردی؟






نویسنده : یار تنهایی ; ساعت 0:23 روز جمعه 27 آذر1388

بعضی وقتها ، زمانی که بقیه از حرفهایت چیز دیگری برداشت میکنند ، دلت میخواهد سرت را بزنی توی دیوار !!!!!!

بعدش تازه نمیتونی بگی چرا داری سرت را میزنی توی دیوار !!!!!!!!

اییییییییییییییییییییییییی خدا !!!

چقدر خوب بود که ..... هیچی !

میدونم که خیلی دارم پرت و پلا حرف میزنم !

ولی خوب حق دارم ! یکی بهم حق بده خوب !

ولی بازهم مینویسم که : من خوبم ..... !!!!!


پیوست: به چشمهام نگاه کن . چی میبینی؟! میدونی چشمهام به خودم هم داره دروغ میگه، چه برسه به تو!

ولی ببین با تو نبودم! اصلا با هیشکی نبودم ! دارم با صدای بلند با خودم حرف میزنم تا نترکم !!!!


پیوست 2 : راستی یک سوال: کی میدونه دارم اینها را به کی میگم؟!


پیوست 3: خودت را زیاد ناراحت نکن! اینم باز با خودم بودم !


پیوست 4: بابا بیخیال ! حالت خیلی خرابه !!!!!!!!!! ولی ... آخه .... این دفعه واقعا هیچکس غیر از خودم نمیدونه که چه چیزیم هست !

گریه میکنیمممممممممممممممم ! البته از نوع خنده های دیوانه وار !!!






نویسنده : یار تنهایی ; ساعت 23:31 روز سه شنبه 24 آذر1388

من خوبم .....

شکر گذارم .....

میدانم که نباید بخواهم ....

نه من اینجا هستم .....

کلیدش هنوزهم در دستان خودم است ....

آرزویم بهترین آرزوهاست برای .....

و من تنها شاهد و ناظر و یاور خواهم بود ....

همانطور که همیشه بودم ....

شکرگذارم .....

من خوبم .....


نمیدانم روزی آیا روزی ....؟ نمیدانم .....






نویسنده : یار تنهایی ; ساعت 18:8 روز یکشنبه 15 آذر1388

خداوندا

 

این منم که تو را می خوانم.

 

نه پری قصه هستم در آفاق داستان

 

و نه قاصدکی در یک قدمی تو!

 

من یک انسانم

 

که همواره به یاد توست...

 

سالهاست

 

که با رودخانه و آسمان زندگی می کنم,

 

برای کفتران چاهی دانه میریزم

 

و ماه را به میهمانی درختان دعوت می کنم.

 

این تویی که در تمام لحظات مرا می بینی. 

 

می نویسم

 

تا تمام درختان سالخورده بدانند

 

که تو مهربانترین مهربانانی...





نویسنده : یار تنهایی ; ساعت 23:56 روز جمعه 22 آبان1388

بخوام از تو بگذرم ،من با یادت چه کنم ...

تو را از یاد ببرم، با خاطراتت چه کنم...

حتی از یاد ببرم تو رو و خاطراتت را ، بگو با این دل خونه خرابم چه کنم؟...

تو همونی که واسم روزی  زندگی بودی....

توی رویا های من ،عشقت همیشگی بودی ...

آره سهم من فقط از عاشقی یه حسرته ...

بیکسی عالمی داره... واسه ما یه عادته ...

چطور از یاد ببرم اون همه خاطراتما ....

آخه با چه جراتی به دل بگم برو ....

دل دیگه خسته شده ، به حرف من گوش نمیده..






نویسنده : یار تنهایی ; ساعت 22:56 روز پنجشنبه 21 آبان1388

میخواهم شاد باشم ..... میخواهم سرشار از زندگی باشم .....

میخواهم غمی نداشته باشم .....

میخواهم آنچه را که میخواهم بدست بیاورم .....

شکر گذار تمامی چیزهای با ارزشی که دارم ، هستم .....

شکرگذارم به خاطر داشتن دوستانی خوب و عزیز ....

شکرگذارم به خاطر داشتن عشقی به این زیبایی ....

شکرگذارم به خاطر دوست داشتن کسی ....

شکرگذارم به خاطر مورد دوست داشته شدن ....

شکرگذارم به خاطر موفقیت هر روزه ام ....

شکرگذارم به خاطر این همه خوبی که برایم قابل شمارش نیست .....

خدایا شکرگذارتم .....

این همه نعمت بود و من نمیدیدم ؟!!!!! .....

خدایا دوستت دارم .....

آری انسان ها دارای اختیار هستند .... هیچ بی اختیاری ای وجود ندارد .....

همه اینها با اختیار و انتخاب خودمان افتاد .....



میخواهم هر آنچه را که میخواهم ، بدست آورم .....

نه ! اصلا همین حالا هم خودم را مالک تمامی آنها میبینم....

می میتوانم ..... تنها کافیست بخواهم و به آن ایمان داشته باشم و خود را مالک آن بدانم .....

نمیدانی چه لذتی دارد از حالا لذت داشتن چیزهایی را که بعدها مطمئن هستی آنها را بدست می آوری را ، ببری ....

تو هم میتوانی ..... کافیست بدون ترس ، خشم ، شک و تردید و با ایمان کامل آن را بخواهی .....






نویسنده : یار تنهایی ; ساعت 0:9 روز جمعه 15 آبان1388

چقدر عجیب است که خود را متعلق به هیچ جا و هیچکس ندانی ....

چقدر عجیب است که احساس کنی یک عنصر زیادی هستی ....

پر از خالی ام ... سرشار از تهی .... تنهای تنهای تنها ...... متعلقم به هیچکس و  هیچ جا ....

من کیستم؟ .... همان هیچکس ............

هیچ همدمی نیست ..... پرم از فریادی خفه شده ..... پر از آهی جان سوز .... یاری نیست .... کسی نیست .... همدمی نیست .... غمخواری نیست ....

چقدر تنهام .....





نویسنده : یار تنهایی ; ساعت 18:17 روز جمعه 1 آبان1388

ابر ها در تمای شب باریدند
ابر ها با دل من خویشاوند اند
آه چه لذتی دارد گریستن
وقتی که انسان دست هایش را بر گردن یک دوست می اویزد
و بغض دلش را خالی میکند
های با تو ام تنهایی
من دستهایم را بر گردن چی کسی آویزم
من دستهایم را بر گردن چی کسی آویزم






نویسنده : یار تنهایی ; ساعت 21:24 روز یکشنبه 26 مهر1388

چه لذتی دارد چشم هایم را ببندم و دیگر هیچوقت بیدار نشوم ....

چه حالیست ، با تمام وجود مرگ را آرزو کردن ...

چه لدتی دارد چشمهایم را برای همیشه بر روی این دنیای بیرحم ببندم ... بعد در آن دنیا ، بعد از مرگم ، منتظرت میمانم .... و میدانم که روزی دوباره تو را خواهم داشت .....

چه بیصبرانه بیتابه مرگ خویشم ....

امیدوارم قبل از آنکه مرگ را دعوت کنم ، او خود به دیدنم بیاید ....





نویسنده : یار تنهایی ; ساعت 10:5 روز یکشنبه 26 مهر1388

دیشب چشم هایم را بر هم گذاشتم و آرزویی در دل کردم آرزویی هر چند بچه گانه هر چند از روی دل هر چند می دانم ممکن است به آرزویم نرسم ولی حتی اگر به آرزویم نرسم! من تا آرزوها و هر جا که درها را باز کنی با تو هستم و خواهم بود هرگز تو را فراموش نخواهم کرد حتی اگر فاصله ها باعث دوری دیده ها گردد همیشه در دلم خواهی ماند جایی که جای هیچ کسی نیست بجز تو و هیچ کسی نمیتواند جای تو را در دلم بگیرد... نگاه معصومت در یاد من همیشه جاوید است برای همیشه.....

کاش این چشم ها تا ابد از آن من میشد ... ای کاش .... ولی افسوس و افسوس و افسوس و ....





نویسنده : یار تنهایی ; ساعت 10:3 روز یکشنبه 26 مهر1388

تو را دوست دارم
همانند گلی
که هرگز شکفته نشد ولی
در خود نور پنهان گلی را دارد.
ممنون از عشق تو
شمیم راستینی از عطر
برخاسته از زمین
که می روید در روحم سیاه
دوستت می دارم بی آنکه بدانم چه وقت و چگونه و از کجا
دوستت می دارم ساده و بی پیرایه، بی هیچ سد و غروری؛
این گونه دوست می دارمت، چرا که برای عشق ورزیدن راهی جز این نمی دانم که در آن
من وجود ندارم
و تو...چنان نزدیکی که دستهای تو
روی سینه ام، دست من است
چنان نزدیکی که چشمهایت بهم می آیند
وقتی به خواب میروم...





نویسنده : یار تنهایی ; ساعت 9:46 روز یکشنبه 26 مهر1388

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندام چه خواهد ساخت

ولی آنقدرمشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد

گلویم سوتکی باشد به دست طفلکی گستاخ و بازیگوش

و او یکریز و پی در پی دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را آشفته سازد

بدینسان بشکند دایم سکوت مرگبارم را




نویسنده : یار تنهایی ; ساعت 9:42 روز یکشنبه 26 مهر1388

شب را دوست دارم! چون دیگر رهگذری از كوچه پس كو چه های شهرم نمی گذرد تا سر گردانی مرا ببیند . چون انتها را نمی بینم .تا برای رسیدن به آن اشتیاقی نداشته باشم شب را دوست دارم چون دیگر هیچ عابری از دور اشك های یخ زده ام را در گوشه ی چشمان بی فروغم نمی بیند شب را دوست دارم : چرا كه اولین بار تو را در شب یافتم از شب می ترسم : تو را در شب از دست دادم. از شب متنفرم ، به اندازه ی تمام عشق های دروغین با آفتاب قهرم ...





نویسنده : یار تنهایی ; ساعت 16:31 روز دوشنبه 13 مهر1388

تنم از حادثه خسته ... دلم از غصه شکسته ...

یه مسافر غریبم ... راهیه یه راه دورم ...

ناجیه شکسته بالم که تویی تنها نشستی ... ای که واسه خاطره من ، دل مردما شکستی ...

پر بغض و گریه بودم ... تو رسیدی تا بخندم ... واسه پیدا کردن تو ، دل به جاده ها میبندم ...

راهه یه کوره راهم ... کوله باره عشقا بستم ... دیگه از خودم بریدم ... دیگه از آیینه خستم ...

تویی کعبه وجودم ...دور چشمه تو گشتم ... نکن از دلم گلایه ... باید از تو میگذشتم ...

میخوام این عشق قشنگا از نگاهت پس بگیرم ... نمیخوام مثل پرنده ، توی این قفس بمیرم ...

ای نگاه آبیه نو ... کاش تو مهربون نبودی ... مییون این همه آدم ،تو یه همزبون نبودی ...

لحظه گذشن از تو ...آخرین لحظه دیدار ... واسه تو از تو گذشتم ...